صادق هدایت چرا خودکشی کرد؟

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم

 

 صادق هدایت چرا خودکشی کرد ؟ یکی از علل خودکشی او این بود که اشراف‌ زاده بود . او پول توجیبی بیش از حد کفایت داشت اما فکر صحیح و منظم‌ نداشت . او از موهبت ایمان بی‌بهره بود ، جهان را مانند خود بوالهوس و گزافه کار و ابله می‌دانست . لذتهایی که او می‌شناخت و با آنها آشنا بود کثیف ترین لذتها بود ، و از آن نوع لذتها دیگر چیز جالبی باقی نمانده‌ بود که هستی و زندگی ، ارزش انتظار آنها را داشته باشد . او دیگر نمی‌توانست از جهان ، لذت ببرد . بسیار کسان دیگر مانند او فکر منظم‌ نداشته و از موهبت ایمان هم بی بهره بوده‌اند ، اما مانند او سیر و اشراف زادهنبوده‌اند و حیات و زندگی هنوز برای آنها جالب بوده است ، لهذا دست به‌ خودکشی نزده‌اند . امثال هدایت اگر از دنیا شکایت می‌کنند و دنیا را زشت می‌بینند غیر از این راهی ندارند ، ناز پروردگی آنها چنین ایجاب می‌کند . آنها نمی‌توانند طعم مطبوع مواهب الهی را احساس کنند . اگر صادق هدایت را در دهی‌ می‌بردند ، پشت گاو و خیش می‌انداختند و طعم گرسنگی و برهنگی را به او می‌چشاندند و عند اللزوم شلاق محکم به پشتش می‌نواختند و همینکه سخت گرسنه‌ می‌شد قرص نانی در جلوی او می‌گذاشتند ، آنوقت خوب معنی حیات را می‌فهمید و آب و نان و سایر شرایط مادی و معنوی حیات در نظرش پرارج و با ارزش می‌گردید . سعدی در باب اول " گلستان " داستانی آورده ، می‌گوید : آقایی با غلامش به کشتی نشست . غلام که دریا ندیده بود وحشت کرد و بیقراری می‌نمود ، بطوری که اضطراب او ساکنین کشتی را ناراحت ساخت . حکیمی در آنجا بود ، گفت چاره این را من می‌دانم ، دستور داد غلام را به دریا افکندند . غلام‌ که خود را در میان امواج خروشان و بیرحم دریا مواجه با مرگ می‌دید سخت‌ تلاش می‌کرد که خود را به کشتی رساند و از غرق شدن نجات دهد . پس از مقداری تلاش بیفایده ، همینکه نزدیک شد غرق شود ، حکیم دستور داد که‌ نجاتش دهند . غلام پس از این ماجرا آرام گرفت و دیگر دم نزد . رمز آن‌ را جویا شدند ، حکیم گفت : لازم بود در دریا بیفتد تا قدر کشتی را بداند . آری ، شرط استفاده کردن از لذتها آشنا شدن با رنجها است . تا کسی‌ پایین دره نباشد عظمت کوه را درک نمی‌کند . اینکه خودکشی در طبقات مرفه‌ زیادتر است یکی از این است که معمولا بی ایمانی در طبقه مرفه بیشتر است‌ ، و دیگر از این است که طبقه مرفه ، لذت حیات و ارزش زندگی را درک‌ نمی‌کنند ، زیبایی عالم را احساس نمی‌کنند ، معنی حیات و زندگی را نمی‌فهمند . لذت و رفاه بیش از اندازه ، انسان را بی حس کرده و به‌ صورت یک موجود کرخ و ابله در می‌آورد . چنین انسانی بر سر موضوعات‌ کوچکی خودکشی می‌کند . " فلسفه پوچی " در دنیای غرب ، از یک طرف حاصل‌ از دست دادن ایمان است ، و از طرف دیگر محصول رفاه بیش از اندازه . غرب ، بر سر سفره شرق نشسته است و خون شرق را می‌مکد ، چرا دم از پوچی و نیهیلیسم نزند ؟ کسانی که خودکشی را به حساب حساسیت می‌گذارند باید بدانند که این " حساسیت " چه نوع حساسیتی است ؟ حساسیت آنها حساسیت ذوق و ادراک‌ نیست ، به این معنی نیست که فهم لطیف تری دارند و چیزهایی را درک می‌کنند که‌ دیگران درک نمی‌کنند ، حساسیت آنها به این معنی است که در مقابل‌ زیباییهای جهان ، بی احساس و کرخ و در مقابل سختیها زود رنج و کم‌ مقاومت اند . چنین آدمهایی باید هم خودکشی کنند و چه بهتر که خودکشی‌ کنند ، ننگ بشرند و بهتر که اجتماع بشر از لوث وجودشان پاک گردد . زمانی با شخصی آشنایی دوری داشتم و می‌پنداشتم از خوشبخت ترین انسانها است . هر گونه وسیله مادی زندگی به نسبت برای وی فراهم بود . پول و ثروت ، پست و مقام ، شهرت ، همه را داشت . سخن از فرزند داشتن به‌ میان آمد ، گفت : من نمی‌خو استم و نمی‌خواهم که فرزند داشته باشم . پرسیدم : چرا ؟ گفت : من که خودم در این دنیا آمدم کافی است ، چرا اسباب رنج یک موجود دیگر را فراهم کنم ؟ رنجهایی را که من کشیده‌ام او هم بکشد ؟ ابتدا تعجب کردم ، اما بعد که اندکی بیشتر با روح او آشنا شدم‌ ، فهمیدم که این بیچاره راست می‌گوید ، وی در اینهمه ناز و نعمت جز رنج‌ نمی‌بیند . معمولا کسانی را که می‌پنداریم همه رنجها را از خود دور کرده‌اند بیش از همه رنج می‌برند . آری ، مصائب و بلاها نعمتهای بزرگی هستند که باید در برابر آنها سپاسگزار خدا بود ، نعمتهایی هستند که در صورت قهر تجلی کرده‌اند ، همچنانکه گاهی قهرهایی به صورت لطف ، ظهور می‌کنند . از این قهرها به‌ نوبه خود باید سپاسگزار بود . اما به هر حال باید متوجه بود که نعمت‌ بودن نعمت ، و نقمت بودن نقمت ، بستگی دارد به طرز واکنش و عکس‌ العمل ما در برابر آن . ما می‌توانیم همه نقمتها را تبدیل به نعمت کنیم‌ تا چه رسد به آنچه در لباس نعمت نیز ظهور می‌کند ، و هم می‌توانیم همه‌ نعمتها را تبدیل به بلا و مصیبت کنیم ، تا چه رسد به آنچه در لباس بلا و مصیبت برای ما می‌رسد .

 

منبع:

 

کتاب عدل الهی صفحات ۱۶۱ تا ۱۶۳

/ 0 نظر / 11 بازدید